قدرت قدر
عادت که نمی شود اسمش را گذاشت.
یک اخلاق است.
حتی یک جور طرز تفکر است، یک ایده است.
اما به هر حال، شکل اخلاق و عادت دارد و خیلی هم جالب نیست.
یا حداقل، مفید نیست.
خاصیت خودم را می گویم.
اگر کسی به من محبت و خدمتی بیش از آنچه حق من است بکند، یعنی بیشتر از آنچه که وظیفه اش است به من لطف کند؛
من شرمنده اش می شوم و به حدی این شرمندگی یا خجالت یا هر حالت دیگری که اسمش را بگذاری شدید است، که دیگر نمی توانم در چشم هایش بنگرم و با او هم سخن شوم و حتی ببینمش.(چه برسد که باز هم چیزی بخواهم! ) نمی توانم دیگر ببینمش.نمی توانم دیگر با او باشم.و ترکش می کنم.
خاصیت عجیبی است.
اما یکی از اثرات آن، شب قدر، یعنی همین شب ها نمایان می شود.
همین اخلاق، باعث شده که نتوانم شب قدر را بیدار باشم و با او باشم. نمی توانم با او حرف بزنم و تا او ... . نمی توانم، پس ترکش می کنم و شب قدر را در خواب می گذرانم تا بگذرد.
آری .... می دانم ..... ولی چه کنم؟
با کریمان هم کارها دشوار است.