می گه، نمی خوام خیلی خوب باشه. از تعجب دارم شاخ در میارم. می گم پسر، مگه تو مشکل داری؟ مگه بیماری؟ مگه خری آخه ؟ هر کی می خواد زن بگیره، می ره بهترینش رو پیدا می کنه؛ اون وقت حضرت آقا می فرمایید نمی خوام زنم خیلی خوب باشه؟!!
قبلا، از علی شنیده بودم که نمی خواد، مدرک زنش از خودش بیشتر باشه؛ خیلی هم بیراه نمی گفت؛ یه چیزایی می فهمه بنده ی خدا. بالاخره از زندگی اون عموش یه درسی گرفته بود. از این مدل حرف ها شنیده بودم، اما تا حالا نشنیدم کسی بگه، نمی خوام اخلاق زنم خیلی خوب باشه. آخه این هم شد حرف؟
هر چی بهش می گم، می فهمی چی داری می گی؟می فهمی چی می خوای؟ می گه آره؛ همون که گفتم. می گم، آخه آدم عاقل، مگه اخلاق خوب هم بدی داره ؟ آخه مگه، کسی از خوش اخلاقی زنش هم بدی دیده ؟ ولی نمی فهمه که.هر چی دیوار می فهمه اون هم میفهمه.
به شوخی بهش می گم، همینه که بهت می گن دهنت بوی شیر میده. تو هنوز وقت زن گرفتنت نشده. ساده ترین چیز ها رو نمی فهمی. اون وقت می خوای زن بستونی؟؟چه غلطا! چه جسارتا!
می گه شما به این چیزاش کار نداشته باش. شما بگرد. یه دختر خوب و نجیب اما نه زیادی خوب و نجیب، یه چیزی که خیلی هم خوب و تک و آس نباشه، پیدا کن.
می گم آس دیگه چیه؟ می گه تو پیدا کن، منو ببر خاستگاری، خودم بهت می گم همونه یا نه. بهش کمی اخم می کنم، اما آب از سرش گذشته و خجالت و این حرف ها سرش نمی شه.
افتادم تو بد معرکه ای. نمی دونم این پسره، چرا من رو انداخت وسط؟! هیچکی نبود بهتر از من؟! حتما یه چیزی این وسط هست که مامانش براش نمی ره دختر پیدا کنه دیگه. ابله که نیستم.
عرضم به خدمتتون که، بالاخره ته توی قضیه رو در آوردم. البته نه به راحتی ها. کلی وقت گذاشتم، آخرش مادرش با کلی گریه و عجز و لابه همه چیز رو ریخت رو دایره و گفت.
...
نمی دونم این حرف هاش از بچیگیه یا از فهم زیادی ؟ عجیبه کارای این پسر. جدا موندیم تو اوضاعش.
می گه می خوام دو ساله زنمو طلاق بدم. می گم تو که هنوز زن نگرفتی! چه می فهمی طلاق چیه؟ هنوز عاشق نشدی، هنوز دعوا نکردی، هنوز آشتی نکردی، هنوز با هم مشکل نخوردید که، تصمیم طلاق داری؟! آخه این حرف ها خنده دار نیست؟! آخه نمی گن پسره خله. می گه من نمی دونم چی میگن و چی میشه. ولی همین تصمیممه و ازش کوتاه هم نمیام. الا و بلا من زن بگیرم، دو سال بعدش طلاق می دمش.
حسابی داغ کرده بودم. خونم خونم رو می خورد. تقریبا داشتم داد می زدم. گفتم خوب طلاق می خوای بدی؟! بده؛ به درک؛ به تون. اما چرا دختر خوب نمی خوای بگیری؟ این دیگه چه صیغه ایه؟ چرا می گی اخلاقش خوب نباشه؟! با آرامشی که اعصابم رو داغون می کنه بازم جواب میده. می گه اولا "خوب نباشه" نه! و "خیلی خوب نباشه". اگه خوب نباشه که دو سال زهرم می شه. اما چرا خیلی خوب نباشه؟! چون، می ترسم اگه خیلی خوب باشه دلم نیاد طلاقش بدم یا وقتی طلاقش دادم عذاب وجدان بگیرم. آدم باید فکر اون روزها هم باشه دیگه. در ست نمی گم خاله جان؟
فقط از در می زنم بیرون.حرفی برای گفتن ندارم. دلم واسه مادر بیچارش می سوزه. با این پسر دیوونه. به خودم که میام تقربا بیست دقیقه است که با سرعت دارم تو سرما راه می رم و یکسره فحش میدم. هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم. اما آروم نشدم که.