خشم

"بدترین ، سختترین و منفورترین ساعات و حالات عمرم را هنگام خشم تجربه کرده ام."

اسب آسیاب

خشم.این واژه ایست که به تازگی با آن کاملتر آشنا شده ام، هر چند سالها آن را تجربه نموده و درکش کرده ام.

خشم چیست؟

    هنگامی که کلمه خشم را می شنویم بی درنگ به یاد کلماتی همچون ناراحتی و عصبانیت می افتیم و معمولا آنها را هم ارز می دانیم.در حالی که چنین نیست و نه تنها هر کدام داری مرتبه ی متفاوتی هستند بلکه هویتی و آثار متفاوتی هم دارند.

    وقتی از رفتار یا گفتار کسی خوشمان نمی آید از دستش ناراحت می شویم و در حالت شدید تر به او غضب می کنیم و از او عصبانی میشویم.در نتیجه ی این عصبانیت از خود رفتار هایی نشان می دهیم تا به طرف مقابل این ناراحتی خودمان را اعلام کنیم. داد می زینم،دعوا می کنیم، کتک می زنیم، قهر می کنیم، تنبیه می کنیم، فحش می دهیم ، متلک می گوییم یا ... .و به این صورت عصبانیت خود را ابراز می کنیم تا فروکش کند.و در صورت زیاده روی دچار عذاب وجدان می شویم. اما گاهی اوقات و یا بعضی افراد، عصبانیت خود را بروز نمی دهند و حل هم نمی کنند و نیز نمی بخشند و این عصبانیت تبدیل می شود به "خشم". با این تفاوت که عصبانیت دیروز معلوم بود به چه علتی است و به سمتی هدف رفته بود ولی خشم امروز، نه علتش معلوم است و نه مقصدش. یک ناراحتی بی دلیل و بی نتیجه. بدون سمت گیری به فرد یا کار خاصی و ... .

منت به اینکه ...

خانم س اگه دوست پسر نداری، فکر نکن خیلی آدمی! فکر نکن خیلی کار درستی! منت به اینکه مشکل روانی داری، بیماری. منت به اینکه نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی.

 

آقای الف اگه دزدی نمی کنی فکر نکن .. آره!، منت به اینکه پول تو جیبیت قطع نمی شه. سر هفته مامانیت میذاره تو جیبت.

 

خانم ک اگه دورغ نمی گی، کارت درست نیست؛ منت به اینکه تا حالا اشتباه نکردی.

 

آقای م  تا حالا، رو کسی دست بلند نکردی؟!  منت به اینکه می دونی اگه بلند کنی کتک می خوری.

 

خانم و تا حالا چادری بودی؟!  منت به اینکه، این قدر خداداد داری که نترسی شوهر گیرت نیاد.

 

آقای ن تا حالا سیگار نکشیدی؟!  منت به اینکه نمی فهمی بدبختی رو با چه ته ای می نویسند.

 

خانم ر تا حالا زیرآب کسی رو نزدی؟!  منت به اینکه تا حالا زندگیت رو بین زمین و آسمون ندیدی.

 

آقای ف تا حالا خیلی چشم پاک بودی؟! منت به اینکه هنوز بالغ نشدی!

 

خانم ت خیلی دعا خونی؟! منت به اینکه کس دیگه ای حرفت رو گوش نمی کنه.

 

آقای ش خیلی ورزش کاری؟! منت به اینکه تو هیچ کار دیگه ای موفق نبودی.

 

خانم ج خیلی با عاطفه ای؟! منت به اینکه جرات نداری به کسی بگی بالای چشمت ابرو.

 

آقای ب خیلی دانشمندی ؟!  منت به اینکه نمی ذاشتن بری تو کوچه بازی کنی.

 

خانم ط فکر می کنی خیلی با حیایی؟! منت به اینکه نمی تونی جلوی دیگران حرف بزنی.

 

آقای ن فکر می کنی خیلی با هوشی منت به اینکه تو ارث شانس آوردی.

 

 

تو! آره تو. چی فکر می کنی؟! چی خیال می کنی؟! فکر می کنی...؟؟؟

نخیر! ... .

 

 

لیس للانسان الا ما سعی

علم بد است!

در این سالهای نچندان زیاد عمرم، این را بدرستی دریافته ام که، علم چیز بدی است. و از جمله چیزهایی بدی است که، جامعه آدم را وادار می کند تا به سمت آن برود.و اما این ادم هایی که این کار بد را می کنند چند نوع هستند.

    یک عده آدم هستند که، علم ندارند و جاهلند. این ها از کسانی هستند که هی بقیه را به عالم شدن ترقیب می کنند، هی می گوییند بخوانید و بدانید؛ علم را بزرگ و ارزشمند و زیبا جلوه می دهند. خوب اینها علم ندارند. و علم به بدی علم هم ندارند.  بیچاره ها جاهلند دیگر. و اگر شما به حرف جاهلان گوش کنید، خوب ، خودتان مقصرید. ( البته معلوم می شود که شما هم به مضر بودن حرف جاهلان، علم ندارید و شما هم جاهلید.)

    دیگر، کسانی هستند که علم دارند و به علم تشویق می کنند. اینها آدم های بدی هستند که چشم ندارند ببینند جاهلان آسوده و راحت و بی غم زندگی می کنند. اینها علم دارند، ولی معرفت ندارند. آن قدر از علم تعریف می کنند که شما هم جذب علم بشوید و از گندم علم بخورید تا پرت شدن شما را از باغ عدن جهل ببیننند و لذت ببرند.  یا حداقل حس کنند یکی دیگر هم، هم دردشان شد و یکی دیگر هم، از این به بعد درکشان می کند.

    دسته سوم هم کسانی هستند که، تا حدودی علم دارند و تا حدودی هم معرفت. دسته ی کوچکی است اما حقیر هم جزو آن دسته هستم و به همین خاطر است که این نوشتار را می نویسم. بنده علم دارم. علم به بدی علم دارم و جاهل به تمام بدی های علم نیستم. از طرفی معرفت دارم و می خواهم شما را از دست علم نجات بدهم. می خواهم این علم به بدی علم را به شما هم بیاموزم تا مگر از جهل به آن خلاص شوید.

مخلص کلام اینکه علم بد است.

    آقا جان،خانم محترم، بد است. زهر است. از زهر حلاحل هم بدتر است. به پیر به جوان بد است. بیخود گول زیبایی و تعریف دیگران را نخورید. این گندم، از ان گندم هایی است که هر چه می کشیم از دست اوست. کسی به ما نگفت، اما، ما که به شما می گوییم. بیایید و گوش کنید.

    خوب، مثل اینکه هنوز بعضی ها نفهمیده اند ما چه می گوییم. هر چه می خواهیم سر بسته سخن بگوییم تا علم کمتری در اذهان پاک و بی آلایش شما بپراکنیم، نمی گذارید که. حالا که نمی فهمید، بنده مجبورم که مثال بزنم. اما چون با معرفت هستم و خواهان کمترین ضرر برای دیگران می باشم، یک مثال درپیتی می زنم تا بلکه از علم کمتری در آن استفاده کنیم.

    نگاه کنید، ببینید، این جاهلان چقدر با لذت غذا می خورند و کیف می کنند و رشد می کنند و آخرش هم فربه و خوش هیکل دار فانی را ودع می گوییند؛ اما حالا نگاه کنید به این عالمان بیچاره، هر چه را نگاه می کنند در آن ضرر می بینند. از وقتی فهمیده اند مرض قند و فشار خون و کلسترول و سرطان و سرخ کردن و ... چیستند، دیگر یک وعده هم غذای حسابی نخورده اند. چیپس می آید بخورد، یاد روغن سوخته ی کارخانه می افتد. ماهی می خواهد، یاد آب پر از لجن استخر می افتد؛ مرغ می بیند، یاد سرطان می افتد؛ خامه ای را مرض قند می بیند و خیار نمک زده را یک جام زهر تلقی میکند.

فکر می کنید برای چه؟جز برای علم؟ جز به خاطر دانایی؟ جز به .... .

 

دو سال

می گه، نمی خوام خیلی خوب باشه. از تعجب دارم شاخ در میارم. می گم پسر، مگه تو مشکل داری؟ مگه بیماری؟ مگه خری آخه ؟ هر کی می خواد زن بگیره، می ره بهترینش رو پیدا می کنه؛ اون وقت حضرت آقا می فرمایید نمی خوام زنم خیلی خوب باشه؟!!

    قبلا، از علی شنیده بودم که نمی خواد، مدرک زنش از خودش بیشتر باشه؛ خیلی هم بیراه نمی گفت؛ یه چیزایی می فهمه بنده ی خدا. بالاخره از زندگی اون عموش یه درسی گرفته بود. از این مدل حرف ها شنیده بودم، اما تا حالا نشنیدم کسی بگه، نمی خوام اخلاق زنم خیلی خوب باشه. آخه این هم شد حرف؟

    هر چی بهش می گم، می فهمی چی داری می گی؟می فهمی چی می خوای؟ می گه آره؛ همون که گفتم. می گم، آخه آدم عاقل، مگه اخلاق خوب هم بدی داره ؟ آخه مگه، کسی از خوش اخلاقی زنش هم بدی دیده ؟ ولی نمی فهمه که.هر چی دیوار می فهمه اون هم میفهمه.

    به شوخی بهش می گم، همینه که بهت می گن دهنت بوی شیر میده. تو هنوز وقت زن گرفتنت نشده. ساده ترین چیز ها رو نمی فهمی. اون وقت می خوای زن بستونی؟؟چه غلطا! چه جسارتا!

   می گه شما به این چیزاش کار نداشته باش. شما بگرد. یه دختر خوب و نجیب اما نه زیادی خوب و نجیب، یه چیزی که خیلی هم خوب و تک و آس نباشه، پیدا کن.

    می گم آس دیگه چیه؟ می گه تو پیدا کن، منو ببر خاستگاری، خودم بهت می گم همونه یا نه. بهش کمی اخم می کنم، اما آب از سرش گذشته و خجالت و این حرف ها سرش نمی شه.

    افتادم تو بد معرکه ای. نمی دونم این پسره، چرا من رو انداخت وسط؟! هیچکی نبود بهتر از من؟! حتما یه چیزی این وسط هست که مامانش براش نمی ره دختر پیدا کنه دیگه. ابله که نیستم.

    عرضم به خدمتتون که، بالاخره ته توی قضیه رو در آوردم. البته نه به راحتی ها. کلی وقت گذاشتم،  آخرش مادرش با کلی گریه و عجز و لابه همه چیز رو ریخت رو دایره و گفت.

...

نمی دونم این حرف هاش از بچیگیه یا از فهم زیادی ؟ عجیبه کارای این پسر. جدا موندیم تو اوضاعش.

    می گه می خوام دو ساله زنمو طلاق بدم. می گم تو که هنوز زن نگرفتی! چه می فهمی طلاق چیه؟ هنوز عاشق نشدی، هنوز دعوا نکردی، هنوز آشتی نکردی، هنوز با هم مشکل نخوردید که، تصمیم طلاق داری؟! آخه این حرف ها خنده دار نیست؟! آخه نمی گن پسره خله. می گه من نمی دونم چی میگن و چی میشه. ولی همین تصمیممه و ازش کوتاه هم نمیام. الا و بلا من زن بگیرم، دو سال بعدش طلاق می دمش.

     حسابی داغ کرده بودم. خونم خونم رو می خورد. تقریبا داشتم داد می زدم. گفتم خوب طلاق می خوای بدی؟!  بده؛ به درک؛ به تون. اما چرا دختر خوب نمی خوای بگیری؟ این دیگه چه صیغه ایه؟ چرا می گی اخلاقش خوب نباشه؟! با آرامشی که اعصابم رو داغون می کنه بازم جواب میده. می گه اولا "خوب نباشه" نه! و "خیلی خوب نباشه". اگه خوب نباشه که دو سال زهرم می شه. اما چرا خیلی خوب نباشه؟! چون، می ترسم اگه خیلی خوب باشه دلم نیاد طلاقش بدم یا وقتی طلاقش دادم عذاب وجدان بگیرم. آدم باید فکر اون روزها هم باشه دیگه. در ست نمی گم خاله جان؟

     فقط از در می زنم بیرون.حرفی برای گفتن ندارم. دلم واسه مادر بیچارش می سوزه. با این پسر دیوونه. به خودم که میام تقربا بیست دقیقه است که با سرعت دارم تو سرما راه می رم و یکسره فحش میدم. هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم. اما آروم نشدم که.