فهمیدم چرا ما به جایی نمی رسیم!! [ این "ما" که می گم نمی دونم وسعتش چقدره.]
چرا نمی تونیم یه سازمان، یا یه حکومت، یا یه اداره، یا یه ... رو بچرخونیم؛ نمی تونیم یه عده رو برای یه کاری مدیریت کنیم و به نتیجه برسیم.
چون، همه می خوایم مدیر باشیم؛ همه می خوایم رییس باشیم؛ همه می خوایم شاه باشیم؛ همه می خوایم شیر باشیم.
حتی وقتی سختی هاش رو می دونیم؛ حتی وقتی مسئولیت سنگینش رو می فهمیم؛ حتی وقتی مدیر خوبی داریم؛ حتی وقتی نظر خودمون اعمال و اجرا میشه، باز هم اون اسم، اون کلاس و اون مدیریت برامون مهمه و ارزشمند.
و چه می کنیم؟
بعضی ها می خوان مدیر بشند و تلاش می کنند و زیر آب می زنند و مدیر را دور می زنند و رابطه ایجاد می کنند و ...
بعضی می خوان مدیر بشن ولی عمل نمی کنن و برا خودشون ناراحت می شن و از مدیر دور می شن و گله پیدا می کنن و کم کم از مجموعه بیرون می رند.
بعضی می خوان مدیر بشند و مترصد یه موقعیت می مونن تا یهو بگیرنش و اوضاع رو تغییر بدن و ...
به همین خاطره که هر کی مدیر می شه افرادش رو از آدمای سطح پایین انتخاب می کنه و آدم های کاردرست رو راه نمی ده و ترجیح میده با یه عده ناتوان کار کنه. اون هان که، فعلا هوس مدیر شدن ندارن و برای مدتی کار میکنن.
به همین خاطره که گنده ها دور هم جمع نمی شند و کار بزرگ انجام نمی شه و همیشه، یه بزرگه با کلی کوچلو دورش.
به همین خاطره که اگه بخوای عده ای رو دور هم نگه داری مجبور می شی هی مجموعه رو تیکه تیکه کنی و هر کی رو رئیس یه تیکه بذاریش.
توی این فرهنگ شاید تنها راهی که جواب میده چیزیه مثل تعاونی و شرکت های دوستانه که همه چیز به اسم همه است و همیشه اسم موسسه است که بزرگ می شود نه اسم افراد و مدیران.و البته شاید این هم جواب نده!